X
تبلیغات
آرمین و رها

آرمین و رها

تمام روزای قشنگی که با تو گذشت و تموم شد

برگشتن سیاوش به ایران شوک عجیبی بود که توی لحظه به هیچ وجه انتظارشو نداشتم... راستش حالا که سیاوش اومده بود میدونستم که باید هرچه زودتر این تصمیم رو بگیرم...چون شاید میخواستیم قبل رفتن برای همیشه به امریکا عقد کنیم ... توی راه دم یه گلفروشی ایستادم و چند شاخه گل سرخ سفارش دادم و برام درستش کردند بعدشم جلوی یه قنادی یه بسته شکلات خریدم و به سمت خونه رادین اینا رفتم

برخلاف انتظارم سیاوش پایین ساختمون ایستاده بود،جلوی پاش ترمز زدم و گفتم تو چرا این پایین ایستادی؟

سیاوش لبخندی زد از چشماش خوشحالی میبارید چقدر بی رحم بودم اگه میخواستم این خوشحالی رو ازش بگیرم چندبار توی دلم خودمو لعنت کردم که چرا در نبودش فکر خیانت بهش توی ذهنم اومده 

سیاوش _ اخه طاقت نداشتمش صبر کنم پارک کنی و بیای بالا ... دیگه خودم زودتر اومدم پایین

بعد اومد کنارم توی ماشین نشست و بغلم کرد و بوسید و گفت : بی نهایت دلم برات تنگ شده بود عشقم... رهای خودم

منم بوسیدمش و گفتم : منم دلم برات تنگ شده بود عزیزم

سیاوش _ کجا رفته بودی؟

_ پیش کیانوش بودم... از وقتی اومدم اینجا ولم نمیکنه که... هی میگه که بیا کار کن و اینا حوصله ات سر نره

سیاوش _ اگه دستم به کیا نرسه... حالا از عشق من کار میکشه... اصلا حقش بود هرچی از عشقش از دست من کتک میخورد

بعد خندید و گفت : البته اون بچگی ها ... وگرنه من که دست بزن ندارم

خندیدم و گفتم : بیچاره ثریا

ماشینو پارک کردم و رفتیم بالا پیش لاریسا اینا... گل و شکلات رو بهشون دادم

رادین با دیدن من با طعنه گفت : چه عجب یادی ار ما کردی... بالاخره سرتون خلوت شد

طعنه شو گرفتم و گفتم : منم خوبم ممنون

راد _ بیبی تون کجاس خانوم بیبی سیتر

با اخم بهش اشاره کردم که ساکت شه وگرنه دمار از روزگارش در میارم... حقیقتا دلم نمیخواست که سیاوش چیزی از اتفاقاتی افتاد در نبودش بفهمه... ممکن بود فکر کنه به عشقش خیانت کردم

سیاوش _ عشقمو اذیت نکن راد... وگرنه میریم از خونه تون ها!

راد _ چشم اقای مهندس... بنده کی باشم به عشق شما توهین کنم

به سیاوش لبخندی زدم و گفتم : پس برادرزاده خوشگلم کجاست؟

همون موقع نگین دوید و اومد سمتم و گفت : سلام عمه جون

بغلش کردم و بوسیدمش

راد _ البته عمه و زندایی اینده

چشم غره ای به رادین رفتم و گفتم : امروز حوصله ندارما

راد _ چرا؟ امروز دردت چیه؟... اها همون دلت واسه بیبیت تنگ شده؟؟؟... بابا نگران نباش ... میاد

سیاوش _ بیبی کیه؟

_ چه میدونم زده به سرش

سیاوش _ راد... اذیت نکن رها رو دیگه... میرضی مگه

راد _ مریض کیه؟... رها... تو بگو... من دروغ میگم

یکدفعه خونم به جوش اومد و گفت : اصلا من میرم... تو دیوونه ای

رادین اومد جلوی در ایستاد و گفت : چرا حقیقتو بهش نمیگی

_ چه حقیقتی؟؟؟.... اینکه تو دیوونه ای؟

رادین _ نخیر... اینکه میخوای بهش خیانت کنی

نگاهی به سیاوش کردم... بیچاره ماتش برده بود

سیاوش _ رها... چی میگه این ؟

_ من نمیدونم از خودش بپرس... چرت و پرت.. مگه حرف درست و حسابی تا حالا ازش شنیدی؟

سیاوش نگاهی به رادین کرد و گفت : هدفت چیه از این حرفا؟

رادین _ دروغ میگم رها؟... تو چشمای من نگاه کن بگو دروغه که داری برمیگردی پیش ارمین...دروغه؟

سیاوش با درماندگی گفت : رها... این چی میگه

_ به خدا دروغ میگه... اگه حرفمو باور نمیکنی زنگ بزن از خود ارمین بپرس

گوشیمو دراوردم و گفتم : بیا... میتونی از کیانوش بپرسی... اصلا از خود ارمین بپرس

سیاوش دستمو کنار زد و گفت : من حرف کسیو باور ندارم.... تو رهای منی... حرف خودت واسم سنده

بعد به رادین گفت که از جلوی در بره کنار

از خونه رادین خارج شدیم

باورم نمیشد که رادین بخواد همچین کاری رو بکنه... البته اون داشت حقیقت رو میگفت متاسفانه


نوشته شده در چهارشنبه 1392/06/13ساعت 17:34 توسط رها| |

با ناراحتی رفتم پیش کیانوش....یعنی در واقع با گریه.... کیانوش تازه رسید بود... دم در که منو دید نگه ام داشت و گفت : رها.....اینجوری نری تو شرکت... سوژه میشی ها

اشکامو پاک کردم و گفتم : تو چرا بهم دروغ گفتی که ارمین هنوز دوست داره؟....اون حتی اجازه نمیده تو شکرتش کار کنم...مثل یه کارمند معمولی

کیانوش با تعجب گفت : مگه چی شده؟....ارمین چه خریتی کرده باز؟

جریان یه ساعت پیشو براش گفتم کیانوش هم گفت : خودم باهاش حرف میزنم...تو باهام میای یا میری بالا؟

ـ دوست دارم حرفاشو بشنوم...بازم ضبط میکنی؟

کیانوش لبخندی با شیطنت زد و گفت : اره... برو بالا نگران نباش

رفتم بالا و همش داشتم خودمو میخوردم....من هنوز به هیچ نتیجه ای نرسیده بودم

در همین موقع تلفنم زنگ زد....خط ایران سیاوش بود!!!!

جواب دادم : سیاوشم...تویی؟؟

سیاوش با صدای بلند خندید و گفت : شوکه شدی؟؟؟؟

ـ تقریبا.... کجایی؟؟؟؟

سیاوش ـ خونه رادین اینا

ـ لعنتی چرا بهم نگفتی داری میای؟؟؟

سیاوش ـ حالا فحش نده.... بیا پیشم دلم خیلی برات تنگ شده....

ـ باشه من تا یکی دو ساعت دیگه اونجام

تماسو قطع کردم و یه اسمس به کیانوش زدم

" سلام کیا....میگم سیاوش اومده ایران...من باید برم...خبرشو بهم بده"

همون موقع هم کیانوش جواب داد " باشه"

حالا وقتم واسه تصمیم گیری کمتر شده بود... خیلی کمتر شده بود

سوار ماشینم شدم و اهنگ زیبای as long as you love me

As long as you love me

تا هر وقتی که عاشقمی

As long as you love me

تا هر وقتی که عاشقمی

As long as you love me

تا هر وقتی که عاشقمی

I’m under pressure, seven billion people in the world trying to fit in.

من زیر فشارم ، هفت میلیار  ادم توئ این دنیا سعی میکنن خودشونو جا کنن

Keep it together, smile on your face even though your heart is frowning

بین خودمون باشه ، حتی وقتی مه قلبت نارحته ، لبخند روی صورتت از بین نمیره

But hey now, don’t know girl, we both know what to do

اما حالا ، مگه نمیدونی  ؟ ما هر دومون میدونیم بیاد چیکار کنیم

But I will take my chances

اما من هم شانسم رو ازمایش میکنم

As long as you love me, we could be starving,

از وقتی که عاشق شدی ، هر دومون محتاج شدیم

We could be homeless, we could be broke

هر دومون بی خونماین و بدبخت شدیم

As long as you love me i’ll be your platinum, i’ll be your silver, i’ll be your gold

از وقتی که عاشقم شدی من شدم ثروت زندگیت ، شدم طلا و جواهرت ، شدم همه چیزت

As long as you lo-lo-lo-lo-lo-lo-love me

از وقتی که عاشقم شــــــــــــــدی

As long as you lo-lo-lo-lo-lo-lo-love me

از وقتی که عاشقم شــــــــــــــدی

نوشته شده در سه شنبه 1391/06/21ساعت 11:42 توسط رها| |

من احساس خستگی و پریشانی زیادی در درونم حس میکردم.... واقعا مونده بودم...واقعا نمیتونستم تصمیم بگیرم... بین همه ی دوراهی های زندگیم بودم...چطور میتونستم انتخاب کنم....واقعیت این بود که من هم سیاوشو دوست داشتم هم ارمینو... اصلا وقتی با ارمین بودم یه نفر بودم و وقتی با سیاوش بودم یه ادم کاملا متفاوت بودم... چطور امکان داشت که بتونم بین این دو نفر که هردو رو دوست داشتم انتخاب کنم هرکدوم رو انتخاب کنم اون یکی رو از دست میدم.....

بدون اینکه بفهمم صبح شده بود.... سریع حاضر شدم که برم شرکت....تا پایین اومدم دیدم ارمین هم اومده سپیده رو بذاره پیش مامان... سپیده خواب بود...ارمین با دیدن من سریع نگاهش رو به سمت دیگری برگردوند که مجبور نشه بهم نگاه کنه....فکر کنم از دیشب تا حالا کلی ازم متنفر شده....البته حق هم داشت

دنبالش رفتم و صداش زدم برگشت سمتم و گفت: بفرمایید؟

خیلی رفتارش سرد بود...من هیچوقت همچین رفتاری از ارمین سراغ نداشتم حتی وقتایی که باهم  قهر بودیم ارمین هرگز اینجوری نبود

ـ یه خواهشی دارم

بدون اینکه حرفی بزنه بهم نگاه کرد

ـ میخوام از این به بعد تو شرکت تو کار کنم...البته واسه یه مدت کوتاه

ارمین ـ ما فعلا به یه مهندس دیگه احتیاج نداریم....هروقت نیاز پیدا کردیم خبرت میکنم

شوک زدم...بدترین جوابی که میتونست بهم بده دقیقا همین بود...ابروهامو بالا انداختم و گفتم: باشه ممنون

بدون هیچ حرفی رفت...فکر کنم اگه یه سیلی میزد تو گوشم کمتر بهم برمیخورد تا الان

از بوسه تا عشق

سریال ترکی

نوشته شده در سه شنبه 1391/06/21ساعت 11:12 توسط رها| |