سوار ماشین شدیم و به راه افتادیم توی ماشین سیاوش حرفی نزد ، در سکوت مطلق رانندگی میکردم ، جای خاصی مد نظرم نبود ، به خودم که اومدم جلوی پارک ساعی بودم نگاهی به سیاوش کردم و گفتم : میای بریم یه دوری بزنیم؟

سیاوش _ نه ، منو برسون خونه ، خسته ام

با درماندگی نگاهش کردم و گفتم : حتی اگه خواهش کنم؟

سیاوش با بی میلی در ماشین رو باز کرد منم پیاده شدم و شونه به شونه اش از پله های پارک پایین میرفتیم کمی که جلوتر رفتیم توی یه الاچیق نشستیم چند لحظه ای به سکوت گذشت داشتم پیش خودم فکر میکردم که دوری ادما رو چقدر از هم دور میکنه و قلبهای از هم دور شده هیچ حرفی باهم ندارن... دنبال موضوع بودم که حرفی بزنم ولی چیزی به ذهنم نمیرسید... سیاوش هم برخلاف همیشه که زیاد حرف میزد این دفعه ساکت بود... بالاخره بعد از 5 دقیقه تفکر یه موضوعی به ذهنم رسید و گفتم : پروازت چطور بود؟

سیاوش به ارومی و در کوتاهترین جمله ممکن گفت : خوب بود

خب در این لحظه دیگه حرفی نداشتم که بخوام بزنم که دیدم نگاهم میکنه...اروم گفتم : چیزی نمیخوای بگی؟

سیاوش گفت : تو هنوزم عاشقشی؟

- معلومه که نه.... اون به من خیانت کرد... رفت با غزال... تازه اگه هم چیزی باشه که نیس اون حالا دیگه متاهله و بچه داره....چطور میشه یه بچه رو از مادرش جدا کرد.... این ظلمه

سیاوش _ حتی اگه این بچه خیلی به تو علاقمند باشه؟

_کی چنین حرفی زده؟

سیاوش _ من قبل تو خونه راد رسیدم... اون یه چیزایی بهم گفت

_ اخه چطور میتونه بیشتر از مادرش به من علاقه داشته باشه؟

سیاوش _ جواب منو بده رها... طفره نرو

_هدفت از این سوالا چیه؟... فکر میکنی که من قراره بهت خیانت کنم؟.... منو همچین ادمی دیدی؟؟؟... تابحال با همچین ادمی دوست بودی؟....واقعا ازت انتظار نداشتم

بعد بلند شدم که برم... چون هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده بود تا این حد به من تهمت زده شده بود... اگه میخواستم برگردم پیش ارمین چی؟

سیاوش دستمو گرفتم و بعد منو در اغوش کشید و گفت : میترسم که از دستت بدم... اونوقت تموم میشم... تو نمیدونی با چه سختی به دستت اوردم و نمیدونی که چقدر قدرتو میدونم... این مدت برای من با ارزشتذین دوران زندگیم و طلاییترین دوران زندگیم بود... وقتی بود که توش عشق واقعیم کنارم بود و لازم نبود که بوسه هامو صرف دخترایی که دوسشون ندارم بکنم... میدونی رهای من... همه زندگی من... طاقت ندارم بری... به خدا ندارم....من به پاکی تو ایمان دارم ولی به این روزگار هیچ...میترسم تورو ازم بگیره... میترسم روزی بیاد که نباشی و من تا اخر عمرم حسرت بخورم....بدون زندگی بدون تو برای من جز حسرت چیزی نداره... پس خواهش میکنم درکم کن... این عشق رو بپذیر و توی قلبت منو راه بده.... من عاشقانه میپرستمت تا اخر عمرم... بهت قول میدم

به چشمای سیاوشم نگاه کردم... اشک حلقه زده بود... بعد لبای ما بود که بهم متصل میشد...





تاريخ : شنبه 1392/06/16 | 0:2 | نویسنده : رها |
برگشتن سیاوش به ایران شوک عجیبی بود که توی لحظه به هیچ وجه انتظارشو نداشتم... راستش حالا که سیاوش اومده بود میدونستم که باید هرچه زودتر این تصمیم رو بگیرم...چون شاید میخواستیم قبل رفتن برای همیشه به امریکا عقد کنیم ... توی راه دم یه گلفروشی ایستادم و چند شاخه گل سرخ سفارش دادم و برام درستش کردند بعدشم جلوی یه قنادی یه بسته شکلات خریدم و به سمت خونه رادین اینا رفتم

برخلاف انتظارم سیاوش پایین ساختمون ایستاده بود،جلوی پاش ترمز زدم و گفتم تو چرا این پایین ایستادی؟

سیاوش لبخندی زد از چشماش خوشحالی میبارید چقدر بی رحم بودم اگه میخواستم این خوشحالی رو ازش بگیرم چندبار توی دلم خودمو لعنت کردم که چرا در نبودش فکر خیانت بهش توی ذهنم اومده 

سیاوش _ اخه طاقت نداشتمش صبر کنم پارک کنی و بیای بالا ... دیگه خودم زودتر اومدم پایین

بعد اومد کنارم توی ماشین نشست و بغلم کرد و بوسید و گفت : بی نهایت دلم برات تنگ شده بود عشقم... رهای خودم

منم بوسیدمش و گفتم : منم دلم برات تنگ شده بود عزیزم

سیاوش _ کجا رفته بودی؟

_ پیش کیانوش بودم... از وقتی اومدم اینجا ولم نمیکنه که... هی میگه که بیا کار کن و اینا حوصله ات سر نره

سیاوش _ اگه دستم به کیا نرسه... حالا از عشق من کار میکشه... اصلا حقش بود هرچی از عشقش از دست من کتک میخورد

بعد خندید و گفت : البته اون بچگی ها ... وگرنه من که دست بزن ندارم

خندیدم و گفتم : بیچاره ثریا

ماشینو پارک کردم و رفتیم بالا پیش لاریسا اینا... گل و شکلات رو بهشون دادم

رادین با دیدن من با طعنه گفت : چه عجب یادی ار ما کردی... بالاخره سرتون خلوت شد

طعنه شو گرفتم و گفتم : منم خوبم ممنون

راد _ بیبی تون کجاس خانوم بیبی سیتر

با اخم بهش اشاره کردم که ساکت شه وگرنه دمار از روزگارش در میارم... حقیقتا دلم نمیخواست که سیاوش چیزی از اتفاقاتی افتاد در نبودش بفهمه... ممکن بود فکر کنه به عشقش خیانت کردم

سیاوش _ عشقمو اذیت نکن راد... وگرنه میریم از خونه تون ها!

راد _ چشم اقای مهندس... بنده کی باشم به عشق شما توهین کنم

به سیاوش لبخندی زدم و گفتم : پس برادرزاده خوشگلم کجاست؟

همون موقع نگین دوید و اومد سمتم و گفت : سلام عمه جون

بغلش کردم و بوسیدمش

راد _ البته عمه و زندایی اینده

چشم غره ای به رادین رفتم و گفتم : امروز حوصله ندارما

راد _ چرا؟ امروز دردت چیه؟... اها همون دلت واسه بیبیت تنگ شده؟؟؟... بابا نگران نباش ... میاد

سیاوش _ بیبی کیه؟

_ چه میدونم زده به سرش

سیاوش _ راد... اذیت نکن رها رو دیگه... میرضی مگه

راد _ مریض کیه؟... رها... تو بگو... من دروغ میگم

یکدفعه خونم به جوش اومد و گفت : اصلا من میرم... تو دیوونه ای

رادین اومد جلوی در ایستاد و گفت : چرا حقیقتو بهش نمیگی

_ چه حقیقتی؟؟؟.... اینکه تو دیوونه ای؟

رادین _ نخیر... اینکه میخوای بهش خیانت کنی

نگاهی به سیاوش کردم... بیچاره ماتش برده بود

سیاوش _ رها... چی میگه این ؟

_ من نمیدونم از خودش بپرس... چرت و پرت.. مگه حرف درست و حسابی تا حالا ازش شنیدی؟

سیاوش نگاهی به رادین کرد و گفت : هدفت چیه از این حرفا؟

رادین _ دروغ میگم رها؟... تو چشمای من نگاه کن بگو دروغه که داری برمیگردی پیش ارمین...دروغه؟

سیاوش با درماندگی گفت : رها... این چی میگه

_ به خدا دروغ میگه... اگه حرفمو باور نمیکنی زنگ بزن از خود ارمین بپرس

گوشیمو دراوردم و گفتم : بیا... میتونی از کیانوش بپرسی... اصلا از خود ارمین بپرس

سیاوش دستمو کنار زد و گفت : من حرف کسیو باور ندارم.... تو رهای منی... حرف خودت واسم سنده

بعد به رادین گفت که از جلوی در بره کنار

از خونه رادین خارج شدیم

باورم نمیشد که رادین بخواد همچین کاری رو بکنه... البته اون داشت حقیقت رو میگفت متاسفانه




تاريخ : چهارشنبه 1392/06/13 | 17:34 | نویسنده : رها |
با ناراحتی رفتم پیش کیانوش....یعنی در واقع با گریه.... کیانوش تازه رسید بود... دم در که منو دید نگه ام داشت و گفت : رها.....اینجوری نری تو شرکت... سوژه میشی ها

اشکامو پاک کردم و گفتم : تو چرا بهم دروغ گفتی که ارمین هنوز دوست داره؟....اون حتی اجازه نمیده تو شکرتش کار کنم...مثل یه کارمند معمولی

کیانوش با تعجب گفت : مگه چی شده؟....ارمین چه خریتی کرده باز؟

جریان یه ساعت پیشو براش گفتم کیانوش هم گفت : خودم باهاش حرف میزنم...تو باهام میای یا میری بالا؟

ـ دوست دارم حرفاشو بشنوم...بازم ضبط میکنی؟

کیانوش لبخندی با شیطنت زد و گفت : اره... برو بالا نگران نباش

رفتم بالا و همش داشتم خودمو میخوردم....من هنوز به هیچ نتیجه ای نرسیده بودم

در همین موقع تلفنم زنگ زد....خط ایران سیاوش بود!!!!

جواب دادم : سیاوشم...تویی؟؟

سیاوش با صدای بلند خندید و گفت : شوکه شدی؟؟؟؟

ـ تقریبا.... کجایی؟؟؟؟

سیاوش ـ خونه رادین اینا

ـ لعنتی چرا بهم نگفتی داری میای؟؟؟

سیاوش ـ حالا فحش نده.... بیا پیشم دلم خیلی برات تنگ شده....

ـ باشه من تا یکی دو ساعت دیگه اونجام

تماسو قطع کردم و یه اسمس به کیانوش زدم

" سلام کیا....میگم سیاوش اومده ایران...من باید برم...خبرشو بهم بده"

همون موقع هم کیانوش جواب داد " باشه"

حالا وقتم واسه تصمیم گیری کمتر شده بود... خیلی کمتر شده بود

سوار ماشینم شدم و اهنگ زیبای as long as you love me

As long as you love me

تا هر وقتی که عاشقمی

As long as you love me

تا هر وقتی که عاشقمی

As long as you love me

تا هر وقتی که عاشقمی

I’m under pressure, seven billion people in the world trying to fit in.

من زیر فشارم ، هفت میلیار  ادم توئ این دنیا سعی میکنن خودشونو جا کنن

Keep it together, smile on your face even though your heart is frowning

بین خودمون باشه ، حتی وقتی مه قلبت نارحته ، لبخند روی صورتت از بین نمیره

But hey now, don’t know girl, we both know what to do

اما حالا ، مگه نمیدونی  ؟ ما هر دومون میدونیم بیاد چیکار کنیم

But I will take my chances

اما من هم شانسم رو ازمایش میکنم

As long as you love me, we could be starving,

از وقتی که عاشق شدی ، هر دومون محتاج شدیم

We could be homeless, we could be broke

هر دومون بی خونماین و بدبخت شدیم

As long as you love me i’ll be your platinum, i’ll be your silver, i’ll be your gold

از وقتی که عاشقم شدی من شدم ثروت زندگیت ، شدم طلا و جواهرت ، شدم همه چیزت

As long as you lo-lo-lo-lo-lo-lo-love me

از وقتی که عاشقم شــــــــــــــدی

As long as you lo-lo-lo-lo-lo-lo-love me

از وقتی که عاشقم شــــــــــــــدی



تاريخ : سه شنبه 1391/06/21 | 11:42 | نویسنده : رها |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.