نمیدونم توی کدوم نا کجا اباد بودم ، دیدم نای حرکت کردن نداشتم ، از این زندگی خسته شده بودم ، از دنیای پر از دروغ ، از اینکه یکی نشد قدر منو بدونه ، یکی نبود که ریا نکنه ، یکی نبود که جواب محبتهامو بدم ، از قلبم که پر از محبت بودم میترسیدم ، وقتی کسی نبود این همه محبت رو بهش هدیه کنم ، چرا هیچ مردی توی این دنیا برای من نبود ، عاشق هرکی شدم تنهام گذاشت ، هیچکی حاضر نبود بخاطر من از خودش بگذره ، از ارزوهاش ، من باید همه چیو بخاطر بقیه فراموش میکردم ، از خودم متنفر شدم ، از سرنوشتم ، از اینکه هیچوقت هیچ چیزی توی این دنیا باب میل من نبود ، همیشه همه چی دقیقا برعکس چیزی بود که فکرشو میکردم ، همیشه تو کارام مشکل بود و هیچ چیزی مثل بچه ادم پیش نمیرفت ، یه عالمه باید سر هر چیزی کوچیکی حرص میخوردم ، نمیدونم چرا واقعا دنیا اینجوریه ، دیگه حتی به وجود خدا هم شک دارم ، چطور خدایی وجود داره وقتی هیچوقت صدامونو نمیشنوه ، اخرشم توی بدبختی قراره بمیریم ، اون دنیا هم باید بخاطر چیزایی که اختیار هیچکدومش دست خودمون نبود عذاب بشیم ، چه دنیای مسخره ای ، چه منطق احمقانه ای

دلم خیلی پر بود ، یکدفعه زدم زیر گریه ، توی اون خیابون سرد و تاریک ، هیچ کسی حتی بیدار نبود که به دادم برسه ، دلم خیلی گرفت ، اینکه میگن یه نفر هیچکیو نداره دقیقا اینجا بود ، نمیدونم چندین ساعت گریه کردم و ناراحت بودم ، نمیدونم چقدر اون شب زجه شدم توی اون خیابونای تاریک و خلوت ، ولی نمیدونم چی شد توی اون تاریکی و تنهایی ، انگار خدا جواب همه گریه هام رو بهم داد ، یکدفعه حس کردم دیگه ناراحت نیستم و دیگه هیچ مشکلی نیست ، انگار یه کاسه نور ریختن توی دلم ، انگار امیدو بهم برگردوندن ، شاید خیلی سخت باشه که از نو شروع کنم ، شاید بی فایده باشه که باز دوباره امتحان کنم با همه ی شکست هایی که خوردم ، شاید امیدی نباشه که درست بشه ، ولی من میخوام ، میخوام که باشم و زندگی کنم پس باید دوباره شروع کنم , با همه ی سختی هاش ، میخوام بلند شم حتی اگه بی فایده باشه , نمیخوام یه روز حسرت بخورم و بگم ای کاش دوباره امتحان میکردم , پس دوباره بلند میشم حتی اگه قرار باشه زمین بخورم ، پس شروع میکنم ، از نو ، دوباره میخندم هرچند با هر لبخند اشک از چشمام سرازیر میشه ، بلند میشم از صندلیم هرچند پاهام تحمل سنگینی درونم رو نداره و منو دوباره رو زمین میندازه ولی من ننشسته بلند میشم ، دورو برم رو نگاه میکنم ، میگردم , اره باید یه چیزی باشه که بشه بهش امیدوار شد , باید باشه ، پس پیداش میکنم و باز نگاه میکنم و میگردم و فکر میکنم تا بالاخره پیداش کنم ، تا بتونم دوباره خودمو رو بسازم ، همون رهای قدیم و شاید این بزرگترین دیوونگی باشه که هنوز دارم ادامه میدم و دوباره شروع میکنم ولی من میخوام و این دیوونگی رو دوست دارم ، پس از نو میسازم

نمیزارم منو نابود کنن

از نو میسازم

...



تاريخ : سه شنبه 1393/11/28 | 17:46 | نویسنده : رها |
بدون اینکه متوجه بشم از کافی اشپ بیرون اومده بودم ، بی هدف توی خیابونای شلوغ تهران دور میزدم ، همینطوری ولی عصر رو بالا میرفتم ، داشتم دیوونه میشدم ، نمیدونم چندین ساعت راه رفتم ، یا چند نفر به موبایلم که سایلنت بود زنگ زدن ، کم کم خیابون خلوت شد ، تا جایی که دیگه کسی نبود ، به اطرافم که نگاه کردم دیدم تجریشم! .... بعد این همه راه رفتن و خستگی از پا افتادم و نشستم. همه جا ساکت و خلوته ، گه گداری ماشینی ،خسته و خمیازه کشان از خیابون رد میشه . 

به قدم زدنم ادامه میدم و همه اش سرم پایینه و به قدمهام نگاه میکنم... کمی بلندتر برمیدارم قدم بعدیم رو. قدم بعدیم رو بلندتر و تندتر برمیدارم...تندتر...  قدمهای بعدیم رو می دوم...

شروع میکنم به دویدن... با تموم توانی که دارم... باد میپیچه توی گوشام و من میدوم مثل باد...

کوله ام بالا و پایین میپره و موهام میریزه تو صورتم... صدای نفس هام رو میشنوم که هوای سرد رو تند و تند وارد ریه هام میکنه... از درون میسوزم... انگشتام رو گاهی بصورت مبهم میبینم که قرمز شده .. حس میکنم تب دارم و همچنان میدوم... با تموم جونی که دارم میدوم... صدای پوتین هام صدای یه لشکره... یه ناو جنگی که میدوه ...

صدای یه لوکوموتیو میاد از سرم... تو گوشه ذهنم دنبال معدن زغال سنگم ..باز میدوم....

گر گرفتم ، مثل آدمی ام که خود سوزی کرده ولی بلافاصله پشیمون شده و میدوه دنبال آب... 

صدایی تو گوشم ضجه میزنه. تشویقم میکنه تندتر بدوم... یه گرگ داره میرسه بهم ! درست مثل آدمی که گرگ افتاده دنبالش میدوم... آدمی که حتی جرات نداره برگرده عقب و ببینه که گرگی درکار نیست میدوم و گرگ رو جا میذارم... از خودم هم جلو میزنم... خودم رو هم جا میذارم...خودم رو فراموش میکنم و قدم های خسته ام رو نگاه میکنم..

آروم تر میکنم این قدمها رو.. آروم تر و همونجا میایستم... نقسم به تکاپو افتاده... گردش خونم تمام بدنم رو تکون میده و آروم آروم بقیه راه رو باز توی سکوت قدم میزنم...

 



تاريخ : یکشنبه 1393/11/26 | 23:18 | نویسنده : رها |
_ خواهش میکنم غزال... این تنها سوالیه که من ازت دارم و واقعا ازت خواهش میکنم که جوابمو بدی.... ببین اینجوری بهتر میتونم درکت کنم و ببینم که چرا اینکارو کردی و چطور میتونی زندگیتو سر و سامون بدی

غزال حرفی نزد که من ادامه دادم : راستشو بخوای تو به هر نیتی که اینکارو کردی باشی الان نباید زندگیتو خراب کنی... تو الان بچه داری و باید از اون مراقبت کنی... اون بچه نمیتونه بدون تو و ارمین زندگی کنه... به شماها دلخوشه و احتیاج داره.... تو بخاطر اونم که شده باید زندکیتو بسازی

غزال اشکاشو پاک کرد و گفت : یه موضوعی هست که تو نمیدونی... بخاطر همینم تصورات غلط داری... راستشو بخوای.... من خیلی بیشتر از ارمین دلم نمیخواد که به این زندگی ادامه بدم

_ چی؟

غزال _ من دلم میخواد از ارمین جدا شدم.... من از این زندگی متنفرم.... نمیدونی چقدر سخته که با یکی زندگی کنی و عاشق کس دیگه ای باشی

با تعجب گفتم : چیییییی؟؟؟؟؟..... یعنی تو ارمینو نمیخوای؟؟؟؟

غزال _ معلومه که نه....

_ چی داری میگی غزال ؟؟؟؟.... پس برای چی این همه خودتو عذاب دادی؟

غزال _ گفتم که چیزی ازم نمیدونی

_ اخه چرا باید چنین کاری بکنی؟... تو باعث عذاب همه ماها شدی.... وقتی خودتم داشتی عذاب میکشیدی!.... مگه مریضی؟

غزال دوباره شروع به گریه کرد ، صبر کردم تا اروم شه ، بعد گفت : رها .... تو باعث همه این مشکلاتی؟

اصلا انتظار اینو نداشتم که بگه ، از کوره در رفتم و گفتم : چطور همچین چیزی میگی؟

غزال عاجزانه نگاهم کرد و گفت : اگه سیاوش عاشق تو نبود.... همه ماها الان سر خونه زندگی خودمون بودیم

با تعجب گفتم : چی میگی؟.... سیاوش؟... به اون چه ربطی داره؟

غزال _ تقصیر اونه رها.... هرچی سر ما سه تا اومد از سر علاقه ای بود که سیاوش به تو داشت

دنیا دور سرم دوران میکرد ، سیاوش من ، بهترینم.... امکان نداشت .... 

مثال تور ماهی ها
تار دلم از هم گسسته
می خوام بگیرم دامنت
بااین دو دست پینه بسته
دلم میون سینه ام
به خون نشسته
مثال قایقای پیر
سرم شکسته
دل زدستم گله داره
من ز دست دل شکایت
نتوانم پیش یارم
غم دل کنم حکایت
ای آسمون بی ستاره
با دل من کن مدارا
به هم نزن دگر دوباره
آشیون عشق مارا



تاريخ : شنبه 1393/11/25 | 20:59 | نویسنده : رها |