فردا صبح از خواب بیدار شدم... اولین چیزی که جلوی چشمام دیدم چشمای ناز سپیده بود که لبخند میزد بهم

بهش سلام کردم و بغلش کردم و بوسیدمش و اومد کنارم توی تخت خوابید... قسمت بد ماجرا این بود که احتمالا صبح ارمین اومده اینجا... الان حتما ماجرای عقد مارو میدونه....حتما مامانم بهش گفته

اون روز تا ظهر از سپیده نگهداری کردم و بعد از ناهار رفتم پیش سیاوش...مدتی درمورد کارهای ویزا و اینا حرف زدیم و بعد دوباره بحثمون به عروسی کشید

سیاوش _ رها میتونم یه سوالی ازت بپرسم

_ بفرمایید همسر گرامی

سیاوش خندید و گفت : نشد دیگه... قرار نبود رسمی باشه

_ خب چی بگم که رسمی نباشه؟

سیاوش _ هرچیزی غیر از همسر گرامی 

_ باشه... شوهر جونم خوبه؟

سیاوش _ نه افتضاحه!!!

_ خب حالا سوالتو بپرس بعد درمورد اسمت بحث میکنیم

قیافه اش جدی شد وگفت : برای مراسم.. ارمینو دعوت میکنیم؟

سکوت کردم که ادامه داد : من فقط میخوام نظر تورو بدونم.. چون من برام فرقی نمیکنه.... بهرحال اون پسردایی تو هست و قبل از هرچیزی رابطه خونی و فامیلی شما مطرح هست

_ نمیدونم راستش.... بهش فکر نکرده بودم... یکمی بهم زمان بده

سیاوش _ چقدر مثلا؟

_ دو سه روزی.... باید با مامانم مشورت کنم 

سیاوش _ موقع ازدواجت با سعید دعوتش کرده بودی؟

_ نه.... و دلگیر شد

سیاوش _ پس مجبوریم دعوتش کنیم

_ نه خب دلیل نمیشه... بذار فکر کنم سیا.... نمیتونم الان جواب بدم



تاريخ : پنجشنبه 1393/10/04 | 19:9 | نویسنده : رها |
امشب برای اولین بار سیاوش به عنوان همسر اینده ما خونه ما مهمون بود .... توی ماشین در راه برگشت بودیم که مادرم زنگ زد و گفت امشب سیاوش رو بگو بیاد خونه ما باهم شام بخوریم... سیاوش هم با کمال میل قبول کرد...گویا قرار بود که یه طوری در مورد عقدمون هم امشب با پدرم صحبت کنه و اجازه خواستگاری رسمی رو هم ازش بگیره

نمیدونم هنوزم پدرم همون ادمی هست که قبلا بوده یا نه... اما یه چیزو مطمئنم که در مورد سیاوش هرگز نمیتونه هیچ عیب و ایرادی بذاره... شب که رسیدیم خونه مادرم تدارکات بسیاری چینده بود و سفره رو حسابی 7 رنگ چینده بود... اون شب سیاوش با پدرم قرار خواستگاری رو گذاشت و اخر شب هم خونه مارو ترک کرد... بعد از رفتن اون افکار عجیبی به ذهنم هجوم اوردن... انگار ذهنم نمیتونست قبول کنه که برنامه اینده دیگه ریخته شده و شاید قایل تغییر نباشه... یه جورایی خیلی ترسیدم از اینده ای که قراره با سیاوش بگذره.... سیاوش بهترین پسری بود که میشناختم... نجابت و وقارش زبون زد بود... تحصیل کرده بود و خارج دیده بود... و همیشه همراه زندگیم بود... میتونستم برنامه های تا اخر عمرمو باهاش بچینم.... میتونستم خیلی جاها باهم بریم و خیلی چیزا رو ببینم... بعد از زندگی توی شهر زیبای پاریس و اون همه خاطره زیبایی که باهش داشتم... نمیدونم چرا دلم یکدفعه دچار شک شد... خیلی میترسیدم... چطور میتونستم مطمین باشم که تا اخر عمرم میخوام باهاش زندگی کنم.... یا اخر عمرم روزی نمیاد که دوباره به ارمین فکر کنم... منی که با یه بار دیدن ارمین نزدیک بود بهش خیانت کنم... چطور میتونم مطمین باشم.... هرگز نمیتونم... این افکار همش توی ذهنم میچرخید و جوابی براش نداشتم.

ای کاش خدا کاری میکرد که همون موقع که 20 سالم بود با ارمینم ازدواج میکردم و امروز توی این دوراهی نبودم..... خدایا نه امریکا رفتن برام مهم بود نه هیچی.... من یه دلبر پولدار و چشم ابی نمیخواستم... من فقط ارمینمو میخواستم... چرا منو جایی گذاشتی که زندگیم اینقدر افتضاح شه... چرا کاری نمیکنه همه به عشق اولشون برسن تا اینکه وقتی با یکی دیگه ان فکر اولی ازارشون نده....

به خودم که اومدم داشتم گریه میکردم... گاهی اوقات ادم به جایی میرسه که نمیدونه باید چیکار کنه.... منم اونجا بودم....چطور میتونستم ازدواج کنم... ارمینم.... من تورو دوس دارم... من تورو میخوام.... نه هیچ کس دیگه

شب با اشک توی رختخوابم خوابم برد



تاريخ : پنجشنبه 1393/02/18 | 20:51 | نویسنده : رها |
سوار ماشین شدیم و به راه افتادیم توی ماشین سیاوش حرفی نزد ، در سکوت مطلق رانندگی میکردم ، جای خاصی مد نظرم نبود ، به خودم که اومدم جلوی پارک ساعی بودم نگاهی به سیاوش کردم و گفتم : میای بریم یه دوری بزنیم؟

سیاوش _ نه ، منو برسون خونه ، خسته ام

با درماندگی نگاهش کردم و گفتم : حتی اگه خواهش کنم؟

سیاوش با بی میلی در ماشین رو باز کرد منم پیاده شدم و شونه به شونه اش از پله های پارک پایین میرفتیم کمی که جلوتر رفتیم توی یه الاچیق نشستیم چند لحظه ای به سکوت گذشت داشتم پیش خودم فکر میکردم که دوری ادما رو چقدر از هم دور میکنه و قلبهای از هم دور شده هیچ حرفی باهم ندارن... دنبال موضوع بودم که حرفی بزنم ولی چیزی به ذهنم نمیرسید... سیاوش هم برخلاف همیشه که زیاد حرف میزد این دفعه ساکت بود... بالاخره بعد از 5 دقیقه تفکر یه موضوعی به ذهنم رسید و گفتم : پروازت چطور بود؟

سیاوش به ارومی و در کوتاهترین جمله ممکن گفت : خوب بود

خب در این لحظه دیگه حرفی نداشتم که بخوام بزنم که دیدم نگاهم میکنه...اروم گفتم : چیزی نمیخوای بگی؟

سیاوش گفت : تو هنوزم عاشقشی؟

- معلومه که نه.... اون به من خیانت کرد... رفت با غزال... تازه اگه هم چیزی باشه که نیس اون حالا دیگه متاهله و بچه داره....چطور میشه یه بچه رو از مادرش جدا کرد.... این ظلمه

سیاوش _ حتی اگه این بچه خیلی به تو علاقمند باشه؟

_کی چنین حرفی زده؟

سیاوش _ من قبل تو خونه راد رسیدم... اون یه چیزایی بهم گفت

_ اخه چطور میتونه بیشتر از مادرش به من علاقه داشته باشه؟

سیاوش _ جواب منو بده رها... طفره نرو

_هدفت از این سوالا چیه؟... فکر میکنی که من قراره بهت خیانت کنم؟.... منو همچین ادمی دیدی؟؟؟... تابحال با همچین ادمی دوست بودی؟....واقعا ازت انتظار نداشتم

بعد بلند شدم که برم... چون هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده بود تا این حد به من تهمت زده شده بود... اگه میخواستم برگردم پیش ارمین چی؟

سیاوش دستمو گرفتم و بعد منو در اغوش کشید و گفت : میترسم که از دستت بدم... اونوقت تموم میشم... تو نمیدونی با چه سختی به دستت اوردم و نمیدونی که چقدر قدرتو میدونم... این مدت برای من با ارزشتذین دوران زندگیم و طلاییترین دوران زندگیم بود... وقتی بود که توش عشق واقعیم کنارم بود و لازم نبود که بوسه هامو صرف دخترایی که دوسشون ندارم بکنم... میدونی رهای من... همه زندگی من... طاقت ندارم بری... به خدا ندارم....من به پاکی تو ایمان دارم ولی به این روزگار هیچ...میترسم تورو ازم بگیره... میترسم روزی بیاد که نباشی و من تا اخر عمرم حسرت بخورم....بدون زندگی بدون تو برای من جز حسرت چیزی نداره... پس خواهش میکنم درکم کن... این عشق رو بپذیر و توی قلبت منو راه بده.... من عاشقانه میپرستمت تا اخر عمرم... بهت قول میدم

به چشمای سیاوشم نگاه کردم... اشک حلقه زده بود... بعد لبای ما بود که بهم متصل میشد...





تاريخ : شنبه 1392/06/16 | 0:2 | نویسنده : رها |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.